نویسنده : آموزش انجمن عرفه - زمان ارسال : 17:38:12 - 1389/12/7 - تعداد نمایش : 120
آيتالله بهاءالديني فرمود:در مكاشفه ديدم كه برزخ از شهريار برداشته شده
گفتگو با اصغر فردي
اصغر فردي تنها شاگرد محمدحسين شهريار در گفتوگويي ناگفتههاي بسياري از ديدار شهريار با مقام معظم رهبري، از سلوك وعرفان، از روزهاي انقلاب و جنگ گفت.
شايد خيليها ندانند كه نام اصغر فردي با نام استاد شهريار گره خورده است. اصغر فردي از زماني كه در سال 1355 صدا و شعرهاي شهريار را از راديو تبريز شنيد و از پدرش خواست او را نزد اين شاعر پرآوازه ببرد تا سالهاي بعد و روزهاي آخر عمر شهريار كنار او بود.
شهريار به گفته فردي، فردي گوشهگير بود و معمولا كسي را به حضور نميپذيرفت، اصغر فردي هم مانند هوشنگ ابتهاج (سايه) كه يار غار اواخر دهه 20 و اوائل دهة 30 شهريار بود، تنها فردي است كه در دوران بيش از يك دهة آخر حيات شهريار مرتب به حضورش پذيرفته ميشد. او دليل اين توجه استاد را تنها توفيق خداوند ميداند.
اصغر فردي پس از اينكه سالها در كار فرهنگ و ادب بوده، كتاب نوشته، فيلم مستند ساخته و از محضر شاعر بينظيري چون شهريار تلمذ كرده الان براي غم نان سر از شركتي درآورده .... و به گفتة خودش سالهاي بازدهي آموختههايش را اين شركت تلف ميكند و ميخورد. چون به قول خودش فرهنگ، نان و آب نميشود. او را در ساعتهاي مياني روز و در محل كارش يافتيم. فردي ناگفتههاي بسياري از شهريار از دوران انقلاب و از ارتباط با مقام معظم رهبري با شهريار داشت.
فردي در اين گفتوگو كه ساعتي به طول كشيد هرگاه ساعاتهاي پايان عمر شهريار، لطفها و سلوك او را به ياد ميآورد اشك در چشمانش ميدويد و منقلب ميشد.
شعر «خدايا، خدايا، تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار» هم جملهاي بود كه در گفتوگوي ما بارها تكرار شد و هر بار حال فردي را منقلب كرد. اين گفتوگوي مفصل در دو بخش شامل خاطرات و گلايههاي فردي از نهادهاي متصدي فرهنگ تقديم ميشود.
از ارتباط خود و آشنايي خود با استاد شهريار بگوييد؟
فردي: من تنها شاگرد استاد هستم، ايشان شاگردي نداشتند، از سال 1328 كه با آقاي ابتهاج ارتباط داشت تا سال 1331 ديگر كسي را به حضور نپذيرفتند. بعد از ترك تهران و مراجعت به تبريز من توفيق ملازمت ايشان را داشتم، نه در را روي كسي باز ميكردند و نه تلفن جواب ميدادند، زياد هم اهل معاشرت نبودند، از منزل به سختي خارج ميشدند، در رأيگيريها صندوق را به خانه ميآورديم، توفيق بنده اين بود كه تمام اين سالها را پيش ايشان بودم و اين ارتباط تا آخرين روزهاي حيات جسمي ايشان ادامه داشت. شهريار اولين بار كه شعري ميگفت دوست داشت براي من بخواند، من هم شعرهايم را براي ايشان ميخواندم از ابتداييترين تجربههاي شعري را با ايشان شروع كردم كه تا سالهاي بعد هم ادامه داشت. شهريار ميگفت كاش شعر مثل نخودچي كشمش بود كه من دست ميكردم توي جيبم و ميريختم تو كامت، ولي شعر آموختني نيست فقط فنون و صناعات ادبي را به من ميآموخت، هر آنچه را كه از دستشان برميآمد و قابل انتقال بود منتقل كردند. الفت عجيبي در ميان بود. هر روز بايد به زيارتشان ميرفتم تا آنكه وقت عزيمت من به خدمت سربازي فرا رسيد. استاد در يكي از احوالپرسيهاي تلفني مقام معظم رهبري كه آن دوره در مصدر رياست جمهوري بودند درخواست كردند كه تبريز به عنوان محل انجام خدمت سربازي من مقرر شود تا هم مفارقتي بين ما پديد نيايد و هم فرصت ادامة انجام خدمات درونمرزي و برونمرزي من در صدا و سيماي تبريز ايجاد شود كه ايشان با گشادهروئي پذيرفتند. سپس استاد نامهاي خطاب به آقاي خامنهاي نوشتند و من به همراه چند قطعه شعر دستنويس استاد و شعرهاي خودم، خدمتشان بردم. ايشان دستور مساعد دادند و من پس از طي دورة آموزش در اطراف تهران در صدا و سيماي تبريز خدمت سربازي را گذراندم. حتي بعد از شش ماه بنا به سعايت بعضي از ادارات در تبريز نامهاي آمد كه پايان مأموريت من و لزوم معرفيام به يگان مربوطه را اعلام كرده بود كه پيرو تماس استاد با رياست محترم جمهوري، من تا پايان خدمت در همانجا ابقاء شدم.
ادامه مطلب ...
کلمات کلیدی :